تبليغاتX
:: نفرین به توای عشق ::

نفرین به توای عشق



 

متاسفم دلم

متاسفم دلم اون که می گفت بی تو غم دنیارو داره , باورش سخته ولی اون دیگه دوست نداره

متاسفم دلم خبر از حالت نداره , کاش دعات کنه اونی که این روزا دوست نداره

متاسفم اگه احساس قشنگت دیگه ارزشی نداره

دل من نگو که سوختی از غم رفتن اون , من نمی خوام خیال کنه گناهی بود گردن اون

متاسفم دلم گل معصوم و نجیبت  تو رو دیگه نمی خواد

 

روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس

میان بود و نبودش فاصله  فقط یک حرف است ...

به همین سادگی ....

و من نور و شب  جریمه سنگین رفتنت را پرداختیم

جز دل  که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید از ب بودنت تا ن نبودنت

فاصله تا بی نهایت است..

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط ناز |

 

ترسم از رفتن نيست
ترسم از مردن ونابودي نيست
ترسم از اينست كه ديگر بروم از خاطر
نام من دفن شود همچو تن من
گم شوم در كوچه هاي سرد تاريخ
نيابد كس دگر حتي كلامم را
نبابيد بر لب حتي كسي نام ونشانم را

خدايا! مردن من قطع جانم نيست
خفتن در گوشه اي چون قبر نيست
پاك گشتن از زمينت نيست!نيست!
مردن من آن زمانيست كه ديگر حتي
كسي نام من خسته دل و جان را نبرد... .
 
 
 
خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام ..خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام ...

خداحافظ کمی غمگین...به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ ..نه اینکه رفتنت سادست

نه این که می شه باور کرد دوباره آخره جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و باتو

همینه رسم این دنیا

 
+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط ناز |

 

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی

صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی

میان دوزخ و عشقت  پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم  چنین آهسته می رانی

تپش های دل خستم  چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بی تابم  به یاد تو شود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

 

+نوشته شده درجمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط ناز |

 

در تنگناي غم ويران كننده  هميشگي ام 
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

 

 

+نوشته شده دریکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط ناز |

 

دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم

دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم

دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم

دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط ناز |

 

 دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند

دست ها ، بيهوده ، چشم ها، بي رنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند

برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران

گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شاد تر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش ، برگ را باور كن

آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود

روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود

خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

                                  دوستم داشته باش . . . .

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط ناز |

 

واست میمردم...

بی تو هر شب غممو به خلوت خودم می بردم
                                         خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
وقتی شب سحر می شد به بیقراری
                                        خودم رو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از  تو به لب نمی آوردم
                                       تو به یاد من نبودی
                                                             اما من واست میمردم
 

 

 

 

 

 

قلبم ادامه خواهد داد...

 

هر شب در روياهام تو رو ميبينم و تو رو احساس ميكنم

ميدونم تو هم همينطوري ادامه ميدي

فاصله هاي دور و فضاهاي خالي بين ما

تو اومدي نشون بدي كه ادامه ميدي

نزديك...دور..هر جايي كه تو هستي

باور ميكنم كه قلب ادامه خواهد داد

يه بار ديگه در رو باز ميكني

و تو اينجا در قلبمي

و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد

عشق ميتونه يه بار ما رو لمس كنه و تا آخر عمر ادامه پيدا كنه

و تا وقتي كه ما يكي هستيم نميتونيم بذاريم بره

عشق زماني كه عاشقت بودم بود

زمانيكه تو رو يه بار واقعا بغل كردم

در زندگي من ما هميشه ادامه خواهيم داد

عشقي وجود داره كه هيچوقت تركمون نميكنه

تو اينجايي....پس چيزي نيست كه ازش بترسم

و ميدونم قلبم ادامه خواهد داد

باي هميشه همينطور خواهيم موند

جات در قلب من امنه

و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد

 

 

با من باش

تا دنیا را به نامت کنم

و ستاره ها را برای چشمانت به آیینه مبدل کنم

و برایت بمیرم

و قایقی خواهم ساخت با بادبانی از بلور

و به آب خواهم انداخت

تا سینه را بر امواج دریا بکوبد

و مرا به تو برساند

تا من نیز خود را در آغوش تو بیندازم

و دستانم را بر گردنت آویزم

و آرام بر شانه هایت اشک ریزم

و بلور بادبان عشق را بر شانه هایت بگذارم

تا بهترین هدیه را به تو تقدیم کرده باشم

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط ناز |

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ،

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به

 تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من

 گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .

 

  

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

 

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز

به او نخواهي رسيد هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين

 ارزشي دارد ... باعث ريختن اشك هاي تو نمي شود

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط ناز |

 

 

 

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط ناز |